تبليغاتX
خلوتگاه منتظر
حرف های دل منتظر

خدایا تنهام نذار

اگه فراموشت كردم فراموشم نكن

اگه خطا رفتم

گناه كردم تو ببخش

كمكم كن تا بتونم درست برم

به من عقل دادي و توان دادي كه بتونم فكر كنم و تصميم بگيرم

اما زر و زيور دنيا چشم هام رو بست

دل به چيزهايي بستم كه فنا پذير هستن

اگر هم ميخواهم سعي كنم خوب و درست باشم نميگذارن

سنگ ميندازن جلو پاهاي آدم

خدايا تو ابدي هستي

تو هميشه هستي و هر وقت صدات كنيم جواب ميدي

مثل بعضي از آدما تنهامون نميگذاري

ماها بي وفا هستيم اما تو وفا داري

خدايا تنهام نگذار

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط حسین منتظر

دلم تنگ است...

گاهي اوقات
ادم به جايي ميرسه که
فقط بايد يه شونه پيدا کنه
و سرش رو بذاره روش و گريه کنه
اونوقت هيچ شونه اي پيدا نميشه
حتي يه شونه سنگي.... 
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط حسین منتظر |

بدون شرح

سلام

در زندگي گاهي در خوشبختي به روي انسان بسته مي شود اما در ديگري باز مي شود  ... ولي انسان آنقدر به  آن در بسته چشم مي دوزد كه در باز را نمي بيند...

 

ميگي عاشق باروني ولي وقتي بارون مياد چتر بالا سرت مي گيري...

ميگي عاشق برفي ولي طاقت يه گوله برف رو هم نداري...

ميگي پرنده هارو دوست داري ولي ميندازيشون تو قفس...

ميگي عاشق گلهايي ولي خيلي راحت از شاخه جداشون ميكني...

انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقمي... !!!

 

اينو بدون كه توي اين دنيا فقط يه قلب هست كه به خاطر تو مي تپه و اونم  قلب خودته !!!!

 

سعي كن به خاطر اونيكه دوسش داري غرورت رو بشكني. ولي مواظب باش به خاطر غرورت قلب كسي رو كه دوس داري رو نشكني...

        

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط حسین منتظر

باور ندارم

 

تو نمي دوني من چي کشيدم

 وقتي که گفتي تور و نمي خوام

باور ندارم

که ديگه نيستي حالا تو رفتي

من اينجا تنهام

يه شوخي با تو

يه قصه تلخ

وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

خيال مي کردم مي خواي بترسم

شايد  هنوزم باور نکردم

چشماي گريون دستاي خسته

دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشمات

چشاي سيات

زنجير دلت دستامو بسته

شايد يه حسود چشممون زده

بگو کي مارو تنهاي ديده

نمي دونم  تو آسمونا قصه مارو يکي شنيده

تو باور نکن هر کي بهت گفت

پيشت مي مونم پيشت مي مونم

باور ندارم که ديگه نيستي

تا ته دنيا از تو مي خونم

چشماي گريون دستاي خسته

دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشمات

چشماي سيات

زنجير دلت دستامو بسته

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط حسین منتظر

پائیز فصل بی قراری از راه رسید..

 مثل همیشه دیر میگذره...

خسته ام خیلی..

به چه اندیشه کنم ؟؟؟

به بهاری که گذشت ؟؟؟؟

به خزانی که رسید ؟؟؟؟؟؟

به نوایی که شکست ؟؟؟؟؟؟

به سرودی که نماند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به چنین مرده دلانی که تو گویی همه باشند به خواب ؟؟؟؟؟؟؟؟

به تو می اندیشم .....همه جا ......همه وقت.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط حسین منتظر

بیمار هجر تو

 

شب
شب است
و تاریکی همه جا را در بر گرفته
و سکوت سنگینی حکم فرما
دیگر نمی بینم
دیگر غزل هایم وزنی ندارد
و شعرهای سپیدم سیاه شده است
همه چیزبرایم مبهم است
سزاوار نبودن شده ام
مستحق محو شدن
به من می گویند دیوانه ایی !!!
مجنونی
آخر چه کرده ام ؟
چه خواسته ام ؟
و چرا سزوار نبودن شده ام ؟
من فقط بیمارم
بیمارِ هجر تو
و دوایی جزء وصالت برایم نیست

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط حسین منتظر

کي مي آيي؟

موعود من
تو خود خوب می دانی که زمین هر روز پیرتر از دیروز،مشتاقتر و منتظرتر از دیروز؛به اجابت نیایش هزار ساله اش،طلوع تو را طلب می کند.
تو را می طلبد که بیائی و خورشیدش شوی؛بیائی که دوباره دیوارهای کعبه طنین صدای حیدری را طنین انداز کنند و زمینیان خسته از انتظار طلوی دوباره خورشید علوی را از مشرق دلهاشان ،میهمان قاب چشمهای خسته شان کنند...

الا محبوب نازم كي مي آيي؟


همه سوز و گدازم كي مي آيي؟


ببين سجّاده ها   چشم  انتظارند


الا روح نمازم  كي مي آيي؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط حسین منتظر

دعا

پيش خدا... سر افکنده و خجل هستم... يک عاصی به غايت رو سياه...

شما که واسطه‌ی خير و رحمت الهی هستيد وساطتم کنيد...

وقتی به حقارت و کوچکی خواسته‌هام فکر می‌کنم؛

خواسته‌هايی که برخاسته از حقارت درونم هست...

حتی از بيانش شرم می‌کنم...

اما مولای من!

آدم‌های حقير هم به منجی‌های بزرگ نياز دارند...

اجابتم کنيد...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط حسین منتظر

منتظر

تو اي عشق و اي تمام وجودم
تو بود و نبودم
فداي رخ تو همه عالم
 
بيا بنگر بر دل غمديده كه ليلي نديده
ز غم چه كشيده
به اين عالم
يكدم بنگر حال زار مرا
بيقرار مرا
اي تمام اميدم
تو صبح سپيدم
ز نرگش چشمت ببين چه كشيدم
بنگر مرغ لب بسته منم
دل شكسته منم
تا سحر بيدارم
سر به زانو دارم
از تو دارم اي گل هر چه كه دارم
بيا بنگر بر دل من
بنگر بر دل غم ديده
كه ليلي را نديده
گر به كويش برسي برسان
اين پيام مرا
اي چراغ اميدم
من ندارم ديگر
تاب اين شبهاي
ســــرد و خـــاموش
همه منتظرت هستيم ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط حسین منتظر

گل نرگس

تا كي بايد يواشكي گريه كرد؟

چرا هر كي گريه مي كنه بايد دليل داشته باشه؟

چرا بايد اشكم رو قايم كنم؟مگه گريه كردن گناه؟

چرا دلتنگي هام رو بايد با اشك پاك كنم؟اگه اشك نبود...گريه نبود ....

چرا بايد دلم رو خاك كنم؟زير خروار خروار خاك سرد...من مي خوام نگهش دارم با تموم بي وفاييش مي خوام نگهش دارم ...

تا كي بايد به خودم تلقين كنم كه ازش بدم مياد؟تا كي بايد روي دلم رو خط خطي كنم؟هر چي بيشتر خط خطي مي كنم  شفافتر مي شه....مثل اشكام زلاله....

چرا نبايد بگم دلم تنگ شده؟چرا بايد هر چي كه براش مي نويسم رو پاره كنم؟

چرا.....

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط حسین منتظر

دلم تنگ است...

من اينجا بس دلم تنگ است...

وهر سازي كه مي بينم،

بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت

بگذاريم....

ببينيم آسمان هركجا ،

آيا همين رنگ است؟!

نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط حسین منتظر

در آرزوی وصال

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان که این گدا هم برسد به آرزویی

انتظار ماندن در آرزوی وصال است.انتظار پر کشیدن به سوی میعاد است که در آنجا به روی از راه رسیدگان در می گشایند.انتظار لحظه ناب تطهیر است.مهلتی برای عشق ورزیدن و خلوص است که گاه تلخ مینماید در تحمل فراق و گاه شیرین است به سودای لقاء.انتظار داغی است که بر سینه عشاق میزنند تا آن هنگام که سفیران دوست می آیند و شایستگان دیدار را با خود می برند.

آنان که این داغ بر سینه ندارند بمانند و نیایند.انتظار گاهی زود به پایان می رسد و تنها در آمدنی و رفتنی خلاصه می گردد و گاه طولانی است؛در حکم کوره ای گداخته که جانها را به آبدیدگی آهن تفتیده بدل می سازد.اما انتظار طولانی هم سرانجام روزی به پایان می رسد اگر واقعا منتظر باشیم......

و وصال ؛فرجام این انتظار است؛همان نسیم بهاریست که لاله ها را به شکفتن وا می دارد .

شهری است که به پاداش آن همه صبر،درجان تشنه ی منتظری می ریزند.

روز و شب اندر نمازم تا که رخسارت ببینم

یا به رازم در کلیسا روی مهتابت ببینم

همچو مجنون سر نهم اندر بیابان تا که لیلی

لعل خونی،چشم هستی،روی چون ماهت ببینم

هر کجا نظر فکندم،هر کجایی سر کشیدم

مست هر میخانه گشتم روی شادابت نبینم

کم شود مهر از دل هر کس نبیند روی یار

مهر من افزون بگردد گرچه در خوابت ببینم

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط حسین منتظر

انتظار

انتظار....شايد برای خيلیها کلمه سخت و بدی بياد، شايد خيلیها از اينکه بخواهند اين کلمه رو به زبون بيارن امتناع میکنند!!!

اما بعضی از انتظارها هست که خيلی شيرينه !! شايد شيرين تر از عسل!!! با اينکه چشات هميشه به در اما خسته نمیشی!!!

خيلی وقتها میشه که يه چيزی تو دلت میگه الان ديگه میآد !! صدای پاشو میشنوی  چشات به در خيره میشه!! دلت تاپ تاپ میکنه ! نفست بند میآد !! اما يهو دلت آروم میشه!! يه احساس غم تو دلت میشينه !! چشات هنوز به در اما يه موج غم تو چشاته!! بدنت سست و بی حال میشه و بازم منتظر میشی !! خيلی سخته اما دوست داری بازم منتظرش باشی !!! اين شايد تنها انتظاری باشه که دوستش داری !! طاقت فرسا نيست ! خسته کننده نيست و به نتيجه اش مطمئنی و اميد داری!!!

تنها تو منتظرش نيستی همه در انتظارش صف کشيدند !!! يه دلهره کوچيک بهت میگه يعنی میشه من رو به عنوان يارش انتخاب کنه ؟ يعنی من رو لايق میدونه !!! شايد اين انتظار تو؛ سالها طول بکشه مثل خيلی ها که انتظار کشيدند و رفتند اما هنوزم دارند انتظار میکشند !!! اما بالاخره میآد !! وقتی بياد آسمون آبی آبی میشه!!! زمين سبزسبز میشه!!! دلها پر از اميد میشه!! وقتی میآد زمين به احترام قدمهاش سر تعظيم فرود میآره !!! گامهاش مستحکم و مقاومه !! زمين از اينهمه اقتدار به لرزش در میآد، کوهها سجده میکنند و دريا سرازير میشه تا زمين رو از تمام بدی ها پاک کنه!!!

يعنی میشه اون روز رو ببينيم؟ يعنی ما لايقيم؟ يعنی انتظارمون همين جت تموم میشه؟ يا حالا حالا ها بايد در حسرت ديدارش نفس بکشيم ؟به اميد اينکه لايق باشيم واين انتظار به پايان برسه!!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط حسین منتظر