تبليغاتX
خلوتگاه منتظر
حرف های دل منتظر

دوستت دارم

اگه بگم که قول می دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تويی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی
ميشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال
ميشی برام باغبون ميوه های تشنه وکال
ميشی برام ماه شبای بی سحر
ميشی برام ستاره ی راه سفر
ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
برای سعادتت شبا شعرامو من داد می زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فرياد می زنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط حسین منتظر

بهار در راه است...

می گویند بهار وقتی می آید که بنفشه سر از بستر خاک بردارد
و عطر آن کوچه باغهای شعر را پر کند ، اما من می گویم
بهار وقتی می آید که هیچ چشمی بارانی نباشد
و هیچ لبی از غم دوری لرزان نگردد
بهاران وقتی می آید که خزان گلبوته های مهر را به یغما و تاراج نبرده باشد
آری … در آن زمان است که لبها لبریز از عشق و صفا و عاطفه می گردند
بهار در راه است پس بیائید زندگی را از بهار لبریز کنیم
و همدیگر را تا سرحد مرگ دوست داشته باشیم .

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط حسین منتظر

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

 اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان سايه همان وهم همان تصويري

که سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري

به همان زل زرن از فاصله ي دور به هم

يعني ان شيوه ي فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرايي تو

به خموشي به تماشا به شکيبايي تو

به نفسهاي تو در سايه ي سنگين سکوت

به سخن هاي تو با لهجه ي شيرين سکوت

شبهي چند شب است افت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفس مثل خودم تشنه ي ديدار من است

يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

اي بي رنگ تر از ايينه يک لحظه به ايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

اينکه از پشت دل اميد پيدا شده است

و تماشا که اين خيل تماشا شده است

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من ان شبح شاد شبانگاه تويي

 

eshgh

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط حسین منتظر

من خواب ديده ام

من خواب ديده ام که کسي مي آيد

من خواب يک ستاره قرمز ديده ام

و پلک چشمم هي مي پرد

و کفشهايم هي جفت مي شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگويم

من خواب آن ستاره قرمز را

وقتي که خواب نبودم ديده ام

کسي مي آيد

کسي مي آيد

کسي ديگر

کسي بهتر

من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام

و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام

کسي مي آيد

کسي مي آيد

کسي که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست

کسي که آمدنش را

نمي شود گرفت

کسي از باران از صداي شرشر باران از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي

من خواب ديده ام

...

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط حسین منتظر

اگر تو باشی با من

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط حسین منتظر